تبليغاتX
ملکه سفید

ملکه سفید

تنها دارایی هایه من

اشک و لبخند نیایش

یه چند ماه بود که خیی حالم بد. جوری که نمی تونم بگم. شاید اگه بگم کسی هیچی متوجه نشه. چون هیچ کس جایه من نمی تونه باشه! و امید وارم هیچ کس عاشق نشه. نمیدونم اگه طنتون میخاره عاشق بشین.

من امدم بگم خوبم یعنی دیگه دارم خوب میشم. یه عالمه کار قراه انجام بدم.

از یه چیز خیلی خوشحالم. چون تعداد دوستام خیلی داره زیاد میشه .زندگیم دیگه داره کاملا تغییر میکنه همه چیزش دیگه اون برنامه هایه قبل رو برا زندگیم نمی خوام. دارم عوض میشم . ولی عوضی نمیشم.. تویه مرحله از زندگیم هستم که نمی تونم چیزیرو پیش بینی کنم. چون از یک ثانیه بعدم هیچ خبری ندارم. که چی میشه . ولی هرچی بشه بد تر از حالا نمی تونه باشه.ولی دیگه میتونه بهتر باشه. ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 17:17  توسط نیایش  | 

تولد شاه میر

۱۵ بهمن و مونا امد دنبالم رفتیم لاهیجان. بازم همه باهم جمع شده بودیم ولی این سری انی نبود بجاش ارزو بود.  شاهمیر مارو برد شیخ زاهد خیلی سرد بود خیلی خوش گذشت بعد کلی منتظر موندن همه بچها جمع شدن رفتیم بام سبز اونجا انقدر بر بازی کردیم انقدر لیز خوردی کلیام خندیدیم . هیچ کدوم هیچ پولی هم نداشتیم که بریم ماشین شهر بازی سوار شیم. همون وسط شهر بازی پینکیو بازی کردیم خیلی خندیدیم شاه میر بیچاره از خجالت اب شد اون روز . بعد پیاده اومدیم تا جایی که بشه ماشین سوار شد تمام لاهیجان رو پیاده راه رفتیم . تازه وقتی از بالا اشتیم میو مدیم پایین همش لیز لیزک بازی کردیم خیی خوش گذشت بعد که رسیدیم خونه بعد مونا من رفتم تو اینترنت تا صبح کلی چت کردیم و خیلی روز خوبی بود مخصوصا اخرش .
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 14:6  توسط نیایش  | 

احمق نیستم

پر بودم و سیر بودم و سیراب

و لذتم تنها اینکه...

اری کارم سخت است و دردم سخت و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما....

این بس که می فهمم!

خوب است....

                                احمق نیستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 3:28  توسط نیایش  | 

برهوت

چند نقطه . . . . . .

ابتدایه این شعر را باد برده است

چرا که نه!

بگذار بیاید و همه چیز را با خود ببرد

حتی یاد شکوفه بادام چشم های تورا

جهان بدون تو                                      برهوتیست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 3:24  توسط نیایش  | 

معشوق من

معشوق من:  معشوق من چنان لطیف است.

که خود را به "بودن"نیالوده است: 

که اگر جامعه وجود برتن می کرد.

نه معشوق من بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 2:11  توسط نیایش  | 

امشب

از امشب به بعد یه سری چیز ها عوض میشه. احساساتم عشقم دوستم . دارم همه چیز رو تو ذهنم دسته بندی می کنم. هر چیزی جایه خودش. و  خوشحالی رو تو وجودم میخوام پرنگ تر کنم . تا احساس ارامش گذشترو بدست بیارم. نمی تونم اینهمه فشارو تحمل کنم. این زندگیه مرگ بار باید تموم  بشه.و شادی و ارامش بهم برگردونده بشه. میتونم موفق چون من نیایش هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 22:27  توسط نیایش  | 

من میرم از اینجا

وقت رفتن داره میرسه و من نگرانم

دارم از این شهر میرم . شهری که به اندازه یه عمر خاطره دارم ازش از ادما خیابونا کوچها و .........

دلم تنگ میشه برایه همه ادما کسایی که باورم کردن و اونای که .....

دارم میرم فقط همین. یه جایه دور . جایی که دیگه نتونم کسیرو با تمام وجود دوست داشته باشم

میرم تا کسایی رو که دوستشون دارم بیشتر از این عذاب ندم . اخه خیلی ها وجود من ناراحتشون میکنه. دلم نمیخواد من کسیرو ناراحت کنم

امشب کسرو که با تمام وجود دوستش دارم رو دیدم انگار اونم از دست من خیلی ناراحت و عصبانیه کاش اینجوری نبود . حالا که دارم میرم کاش می خندید. شاید چون نمی دونه دارم میرم ناراحت بود

میرم و اونو با ۶ سال خاطره تنها میزارم .

میرم و خودمم با ۶ سال خاطره تنها میمونم.

شاید دیگه نبینمش شاید ...

هیچ کس نمی فهمه حس منو . دارم جایی میرم که بیشتر از اینکه غریبم غریب تر میشم

باز خدا با تمام تنهاییش یه عالمه ادمه خوب درو برش داره .

ولی من چی حتی تنها تر از خدام غریب تر از اونم . خودش اینو خیلی خوب میدونه.

میرم کسی دلواپسم نیست . کسی نیست که نبودم و احساس کنه.

حالکه دارم ازرفتنم مینویسم . تمام لحظه هایه خوبی که باهات داشتم میاد جلویه چشم تمام لحظه ها از قشنگ ترین نگاه جلو پنجره گرفته ... تا اخرین نگاه عصبیت تو حاجی اباد.

من همیشه خوبیا یادم میمونه برخلافه تو که تمام بدیا تو ذهنته

حالا زمانش رسیده با یه دنیا سکوت میرم جوری که هیچ کس نفهمه حتی خودت

تویی که ادعا داشتی دوستم داشتی تویی که وقتی واقعا بهت احتیاج داشتم نبودی

یعنی می تونی به همین سادگی فراموشم کنی؟

خوب . اگه نمی تونستی که نمی رفتی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 4:23  توسط نیایش  | 

دوستت داشتم

دوستت داشتم
میدونی چرا؟

چون حس میکردم با تو عشق تو وجودم زنده میشه

چون با وجوده تو احساس می کردم دوباره متولد شدم

یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی

هرچی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم. توهم تظاهر می کردی یه وقت کم نیاری

به خاطر همین هروز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبمو تقدیمت کردم.

توهم به اصطاح نا مردی نکردی . دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگه داری میکنم

مطمئن باش جای خوبی سپردیش

همیشه میگفتی من با هم ی ادمای بد فرق دارم من مثل اونا نیستم

میدونی اعتماد کردن یعنی چی؟

اعتماد خیلی سخته خیلی

اونم تو این زمونه ی نامرد

اما من به حرفات به نگاهات و به چشمات اعتماد کردم

درست زمانی که بهت عادت کردم

بی احساسی رو تو وجودت دیدم

دیگه باورت ندارم نمیخواستم این رو گم

اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد

هر دفعه خودمو دلداری میدادم که همه چیز درست میشه

اما نه

تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی

چون هروقت بهت احتیاج داشتم ....... هر وقت احساس تنهایی کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم

پشتم رو خالی کردی و من و تنها گذاشتی........

اینه رسم رفاقتت؟؟؟!!

کاش میفهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی

حالا می دونم تو با همه ادما بدای دیگه فرق داری .....

اره فرق داری.............

همه ادم بدا قلب دیگران رو یک بارمیشکنن.

اما تو

روزی چند بار قلب منو میشکنی روزی چند بار می کشی و دوباره زنده میکنی

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی

میدونی چیه؟

نه نمیدونی

یعنی هیچ وقت نخواستی که بدونی

هیچ وقت حاظر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی

دیگه میخام دوست نداشته باشم

شاید این جوری یه ذره بتونی احساس من رو درک کنی...

نمی دونم

شاید مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری

اما این رو بدون...........

نمیتونم ببخشمت...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 4:10  توسط نیایش  |